حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم

آخ تا میبینمت یک جور دیگر میشوم
 

نه ... روبروی تو بازنده اند حالا هم

قمار بازترین مردهای دنیا هم

زمین زدم ورقی را شروع شد بازی

ولی به قصد - فقط - روبروشدن با هم

اگرچه می دانستی - اگر چه می دیدم

در این مقابله جز باختن نمی خواهم

طنین قهقه ات در تبسمم می ریخت

هجوم زلزله ات در غرور گهگاهم

سیاه و سرخ گره خورده بود و پیدا بود

جنون دست تو در تک تک ورقهاهم

در این نبرد، فقط بی بی دل ات کافیست

برای کشتن پنجاه ویک ورق باهم

بدست داشتی آن قدر دل که می لرزید

دل سیاه ترین برگه های بالا هم

مرا به باخت کشاندی ولی نیفتادم

به این امید که روز خداست فردا هم

شروع می شود این بازی تمام شده

اگر زمین بزنی برگ آخرت را هم

[ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ♥فاطمه سرایی♥ ] [ نظرات () ]