حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم

آخ تا میبینمت یک جور دیگر میشوم
 

به یادت که می افتم

می آیی و کنار دلتنگی می نشینی.

بوی لبخندهایت بی پناهی ام را خانه می شود،

و دستان آبیت تشنگی ام را دریا...

به یادت که می افتم

شاپرک ها را می بینم و رهگذران را

و پرستو هایی که مهربانیت را آواز می خوانند

شاپرک ها و رهگذران تو را به خاطر دارند و مرا

که آن شب تو را به باران سپردم

و تشنه با چند دانه اشک به خانه آمدم.

امشب، شب باران سپاریت است

لبخندهایت کنارم نشسته اند

نمی دانم چرا این همه باران می بارد

چون قرار نبود اینگونه بی قرارم کنی

قرار نبود باران ببارد و

تو نباشی ...   

[ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ ♥فاطمه سرایی♥ ] [ نظرات () ]