حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم

آخ تا میبینمت یک جور دیگر میشوم
 

چند روز پیش به طور کاملا اتفاقی خودم را دیدم


یادم نیست کجا...

در خواب

در خیابان

یا خیال

یا شاید هم جلو آینه اتاقی که در آن زندگی میکنم

همان اینه ای هر روز در آن خودم را برای احتمال زیر صفر دیدنت اماده می کنم!

خودم به من گفت:

در چه حالی؟

من شانه بالا انداختم

به تلخی خندید و گفت:

روزگاری اسمت از سر و رویت میبارید!

پیر شده ای انگار

نکند زمینی بودن باورت شده!

و من دوباره شانه بالا انداختم

برگشتم که بروم

چشمم به پنجره افتاد و ماه را دیدم که کامل است

و باز یاد تو افتادم

برگشتم که به خودم بگویم من باز دلم تنگ...

اما خودم نبود

خودم رفته بود کنار تو نشسته بود

حسودی میکنم

به خودم که آزادانه هر لحظه سوی تو پرواز میکند

و من

اینجا

تنها به زمین و ماه و باران اکتفا کرده ام...

زمینی که تو آزادانه رویش گام برمیداری

بارانی که تن و موهای تو را آرام آرام با دستش خیس میکند

و ماهی که لیاقت نگاه مستقیم چشم تو را دارد...

[ یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ ♥فاطمه سرایی♥ ] [ نظرات () ]