یادت

به یادت که می افتم

می آیی و کنار دلتنگی می نشینی.

بوی لبخندهایت بی پناهی ام را خانه می شود،

و دستان آبیت تشنگی ام را دریا...

به یادت که می افتم

شاپرک ها را می بینم و رهگذران را

و پرستو هایی که مهربانیت را آواز می خوانند

شاپرک ها و رهگذران تو را به خاطر دارند و مرا

که آن شب تو را به باران سپردم

و تشنه با چند دانه اشک به خانه آمدم.

امشب، شب باران سپاریت است

لبخندهایت کنارم نشسته اند

نمی دانم چرا این همه باران می بارد

چون قرار نبود اینگونه بی قرارم کنی

قرار نبود باران ببارد و

تو نباشی ...
 ( یکی از دوستان خوبم این رو برام میل کرده بود دلم نیومد تو وبلاگم نزارم مرسی مریم جان! )
/ 1 نظر / 5 بازدید
پسر آدم

اين كامنت هم براي تمام شعرهايي كه نوشتي: شعر بدين نمط كه تو خواني ببري رونق مسلماني